دنیای شیرین نهال

به نام خالق کوچولوها

تعطیلات عید قربان

امسال با وجود بودن دو تا تعطیلی اخرهفته و مناسبت قشنگ عید قربان تصمیمی برای رفتن به کاشان نداشتیم و ترجیح دادیم اخرهفته بیشتر استراحت کنیم و کمی تهران گردی داشته باشیم. با وجود اینکه بیشتر از دو سال از بودنمون در این شهر پر هیاهو میگذره ولی تا حالا توفیق نداشتیم نهال رو به زیارت شابدالعظیم ببریم. به پیشنهاد من و توافق بابا داوود شب عید رفتیم شهر ری و پابوس حضرت شابدالعظیم... مثل همیشه شلوغ ،با صفا و پر از حس خوب معنوی یکی دیگه از جاهایی که رفتیم و خیلی بیشتر به نهال جون خوش گذشت پارک آب و آتش و گنبد مینا بود چون هم خیلی بدو بدو کرد و هم به قول خودش دیگه گریه در کار نبود. قربونش برم تصورش از جاهای زیارتی اینه که باید گ...
13 مهر 1394

28 ماهگی نهالم

دخترک شیرین زبون و ناز نازی من به سرعت برق و باد داره بزرگ میشه .از این بزرگ شدن هم خوشحالم و هم کمی دلگیر... چند روز پیش که مشغول نظافت و تمیزکاری خونه بودم ،وقتی کارم با جارو برقی تمام شد ، رفتم سراغ شیشه پاک کن و تمیز کردن میز تلوزیون و سایر میزهای شیشه ای که پر از لکه های کمرنگ و پررنگ انگشتهای نهال بود . برای لحظه ای خودم را در چند سال آینده تصور کردم که میزها تمیز و بدون لک و رد انگشت نهال هست،ناگهان از تصویر بزرگ شدن نهال دلم لرزید. رفتم پیشش و بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدن دستهای کوچولوش و بهش گفتم یه روز دلم برای لک و جای انگشتهات روی تمام میزهای شیشه ای تنگ میشه. پس حالا که تو این مرحله هستی بیش...
8 مهر 1394

فانتزی های من و نهال(27 ماهگی)

نهال شیرین زبون من وارد 27 ماهگی شد. این یعنی اینکه دیگه دختر کوچولوی قصه ما یه نوپا نیست و وارد دنیای زیبا و پر از هیجان کودکی شده. این مطلب مهم رو زمانی یهش پی بردم که متوجه رفتارهای پر از لجبازی نهال شدم تا حدی که دیگه از کنترلم خارج شده بود و حتی نمیتونسم خودم رو هم کنترل کنم. همش میخواستم حرف خودم رو به کرسی بنشونم و این مساله سبب نارحتی های زیادی بین من ونهال شده بود. تا اینکه با یه روانشناس کودک صحبت کردم و فهمیدم که این رفتارهایی که من در نهال میبینم و اسمش رو لجبازی گذاشتم ،در اصل به خاطر حس استقلالیه که در نهال به وجود اومده و اون دیگه بزرگ شده و داره قسمت مهمی از شخصییتش شکل میگیره.پیشنهاد دکترش این بود که م...
14 شهريور 1394

یه دختر دارم شاه نداره(روز دختر)

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی های هر روزه،ناز و کرشمه های من و آینه،خنده های بلند و بی دلیل برای آن احساسات مهار نشدنی،حالا اما، دخترک حساس و نازک نارنجی درونم ،چه بی هوا اینهمه بزرگ شده! چه قدی کشیده طاقتم! ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند! جای بستنی های یخی دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است! ای روزها لحن حرفهایم اینقدر جدی است که خودم هم از خودم حساب میبرم! در اوج شادی هم قهقهه سد نمیدهم!تنها به لبخندی اکتفا میکنم! نه اینکه تمامی اینها بد باشد،نه،فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک حساس و شیرین درونم زیر سنگینی آن ...
31 مرداد 1394

نهال شیرین زبونم

قصه دنیای شیرین نهال رسیده به اینجایی که نهال جون زبونش حسابی باز شده و داره با شیرین زبونی هاش من و باباش رو دیوونه میکنه. این دختر کوچولو اینقدر با ناز حرف میزنه که گاهی وقتا میخوام بخورمش. مخصوصا وقتی که برای به دست آوردن دل من جلوم وای میسته و میگه الهاااااااااااااام.(درست با همین شدت).همیشه دلم میخواست که اسمم رو صدا بزنه و نگه مامان. وقتی بهم میگه الهام قند تو دلم آب میشه.البته به باباش هم تا حالا نگفته بابا ،میگه دابود. صبح وقتی از خواب پا میشه تا چشمش به من میوفته میگه سلام ،خوب خوابیدم. خونه ما حالا دیگه یه منشی داره .تلفن ثابت و موبایلهای ما نهال جون پاسخگو هستن.البته تمام اتفاقات رو هم گزارش میدن.بخصوص اگه مامان من پشت خط با...
24 مرداد 1394

25 ماهگی نهال جووووون

وقتی با همه عشق مادریم به آغوشش میکشم و تمام تن لطیفش رو غرق بوسه میکنم  ..... وقتی با زبون شیرین کودکانش اسمم رو نه یکبار که چند بار صدامیزنه    ایهلام ایهلام ..... وقتی با دست کوچولوش انگشتم رو میگیره و میگه مامان بیا بازی.... وقتی موقع گرسنه شدنش به سمتم میاد و میگه پولو بده..... وقتی موقع خواب شبش حتما باید دستش رو صورتم باشه.... وقتی که با ندیدنم حتی برای چند لحظه میگه مامان ایهلام کو... ....و هزاران وقتیه دیگه که تمامش نشون میده من و دخترم شدیم یه روح تو دو تا جسم. شدیم عضوی از هم دیگه شدیم یار همدیگه .من این عشق رو با چی تو دنیا میتونم عوض کنم ؟ خدایا ،این سومین ماه رمضانی که با دخترم ،با ...
11 تير 1394

اولین لباس عروس نهال جون

یکی از قشنگترین آرزو های هر مادری دیدن دخترش تو لباس سفید عروسیه. حتی میگن تو مجلس عروسی خوشحالترین فرد،مادر عروسه. منم این حس قشنگ رو تو دوسالگی دخملی چشیدم.نهالم تو دو سال و بیست روزگیش اولین لباس عروسش رو پوشید . اولش فکر کردم از این لباس خوشش نیاد و نپوشدش.ولی به محض دیدن لباس بدون اینکه بهش بگم خودش گفت عدوس و اصرار به پوشیدنش داشت.الهی فداش بشم مثل ماه شده بود .بعد از پوشیدن از ما خواست براش آهنگ بذاریم و کلی با رقص قشنگش ذوق زدمون کرد جریان این لباس عروس هم این بود که وقتی برای تعطیلات آخر هفته که مناسبت نیمه شعبان بود به کاشان اومدیم ،بابا عباس و مامان شه شه نهال جون با یه لباس عروس و کفش سفید به استقبال دخ...
19 خرداد 1394

روزهای بهاری دخترم(24 ماهگی)

دختر کوچولوی ناز و خوشگل من در حال سپری کردن آخرین روزهای بهاریه. خودش هم مثل بهار گرم و دلچسبه. این روزها با قد کشیدنش، حرف زدنش ،مدل بازی کردنش ،طرز غذا خودرنش و ...... منو هر روز بیشتر از روز قبل متعجب و البته ذوق زده میکنه حالا دیگه نهالم لباسی که میخوام تنش کنم رو با گفتن این به یا این به نیست خودش انتخاب میکنه ایهلام یا مامان ایهلام (الهام) رو مرتب برای رسیدن به خواسته هاش تکرار میکنه و نمیدونه که با این حالت صدا زدن من قند تو دلم آب میشه عاشق بستنی خوردنه . وقتی که نمیخوام بهش بدم جلوم وا میسه و با دستش اشاره میکنه یه اوچولو حرف زدنش داره روز به روز بیشتر و بهتر میشه.ازش میپرسم : ...
18 خرداد 1394

نهالم دو سالگیت مبارک

نهال زندگیم ،عشقم ،دخترم پا به دنیای دو سالگیش گذاشت و من رو هم با خودش وارد یه دنیایی پر از شیرینی و عشق و شادی کرد.حالا دیگه پرنسس من برای خودش خانومی شده .خدا میدونه که چقدر دوستش دارم .به خاطرش از خودم گذشتم و بعد از این هم از همه چیز خواهم گذشت دلم میخواست مثل پارسال براش یه تولد مفصل بگیرم ولی پای یه نذر وسط بود و برای ادا کردنش از این کار گذشتم . از طرف دیگه دوستان خیلی خوبی داریم که نهال رو خیلی دوست دارن و اصرار داشتن که به خاطر نهال باید دور هم جمع بشیم و یادی از پارسال بکنیم و تولد نهال جون رو بی مراسم نذاریم و ما هم اطاعت امر کردیم و این دوستان گل رو به رستوران سیمرغ دعو...
3 خرداد 1394

ادای یه نذر(توسل به حضرت رقیه)

بسم الحق نمیدونم چیه این حس عجیب مادری .بیشتر به یه جنون شباهت داره چون دیگه جایی برای عقل نمیذاره دلت میخواد همه دنیا برای بچه تو باشه. اصلا دیگه خودت نیستی ،همه چیز بچه ات میشه .میخندی وقتی اون میخنده،گریه ات میشه گریه اون.با خواب اون میخوابی و با بیدار شدنش بیداری.هر وقت اون غذاش رو بخوره تو هم میخوری..... حالا همه اینها به کنار ،میرسیم به موقع بیماری بچه ات.دیگه دنیا و هر چی اطرافت هست رو تاریک میبینی من تو این دو سال که با این جنون زندگی میکنم ،تو این لحظه های خیلی سخت یاد دو تا نازنین میوفتم و با تک  تک سلول های بدنم توسل میکنم حضرت رقیه و حضرت علی اصغر ...
3 خرداد 1394